قرار شد تایم و رکورد نزنم که دارم میرم..اما میس ِ من،دارم به خوبی میرم من که خوشحالم نه برای اینکه این جا را ترک میکنم نه،به این امید که انشالله جابجایی بگیرم بیام مشهد...
اما دوست دارم اینجا یک خاطراتی را دوره کنم برای خودم وشما...
اولین بار شما وارد بلاگ من شدید...و نوشته بودید حس طنزت را دوست دارم.....و به زودی لینکت میکنم..من هم که به تازگی اونجا را تاسیس کردم کلی ذوق زدم و سریع تر از شما ،بلاگتون را لینک کردم..تعدادی کامنت میذاشتم، شماهم تازه به اون دیار یعنی جزیره در کهکشان آمده بودید...بعد تایید کردید و منو لینک کردید...گذشت و گذشت..نمیدونم چه چیزی تو بلاگتون بود که باعث شد بعد کلی شعر نگفتن، برم و شعر بگم و بعد هم براتون اوون شعر را فرستادم..گذشت و گذشت..دوست تر شدیم..نامتون را پرسیدم و گفتید میس بازهم و تاکید کردید در بند اسم هیچ وقت نباش...لطف میکردید و جوابم را همیشه میدادید....خیلی خوش گذشت. با دوستان شما در اون دیار آشنا تر شدم آشنا...تا حدی که من به بلاگ اونها و اون ها هم هم به دیار من سر بزنند پیش رفتیم..به جایی رسیدیم که بینهایت جذابیت بلاگ شما..حال و هواش برای هممون دوست داشتنی شد و با بچه ها شووور کردیم که اینجا را بزنیم و زدیم...کلی دردسر و خرابکاری شد..اما بلاخره شد...
میس عزیز دوستتون دارم...تصمیم گرفتم کتابتون که انشالله اومد تو بازار برم و بگیرم و بعد از شما بخوام یک میل بزنید اونو تقدیم کنید به من و بعد من اون صفحه را پرینت بگیرم بزنم صفحه ی اول کتابم....خوبه نه؟
میس عزیز آروز ی خوبی ها را براتون دارم....خیلی خوب...خوش باشین و همیشه برقرار و سپاس برای این سه ماه دوستی که شیرینی خاصی داشت و تا کی ها زیر زبانم باقی میمونه....
پی نوشت: بچه های خوب ِلینکدونیه میس...یادمون نره چرا اینجارا زدیم..یادون نره طرفدار کی هستیم...یادمون نره رسالتمون چیه...یادمون نره قرار شد اینجا چیکیارا بکنیم...یادمون نره که هممون باید همدیگر را همیشه شاد کنیم...برقرار باشید همه ی دوستان....و به امید برقراری همیشگی اینجا...
(هر عکسی مناسب این پسته لطف میکنید و بگذارید...من چیزی به ذهنم نرسید...)
متانت محبی
بدرود
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  توسط آپتیمیست
عاشق کتاب برشت هستم...به خطر اولین خاطرم از خوندن این کتاب...بعد از کلی گشتن تو کتابخونه ای که به گمانم کتابهای جدید زیاد داره،دوباره دست گذاشتم رو کتاب زندگی گالیله،نوشته ی برشت..که چاپ3/3/1352 است و کلی ورقای پاره....به محض خوندن چند صفحه ای، به ذهنم رسید که باید از این کتاب، جاییشو انتخاب کنم و اینجا بنویسمش،یحتمل آدمهایی که به این دیار میان و میس خودمون اولین نفر، به اقتضای حرفه...این کتاب را حتما خوندن...اما گشتم و گشتم تا این قسمت را پیداش کردم که اینجا بنویسمش،اگر تکراریه براتون پیشاپیش مراتب شرمندگی به جهت تکرار...
اگر نیاز به تغیراتی داشت خوشحال میشم ویرایشی...از هر گونه ضمیمه اش کنید...
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388  توسط آپتیمیست
ميس شانزه ليزه آينه جهان نماي منقوش را كه از سفيد برفي و هفت كوتوله برايش به يادگار مانده بود را بالاي سرش بر افراشت . گويي نقطه مركز شده بود و همه عالم به دورش مي چرخيدند . مي دانست كه آينه مي تواند حقيقت هاي درون هر چيز را به او بنماياند . درون قاب آينه، تهي سياه، چون سياه چاله اي در سكون قرار داشت ،
آينه را مقابل چشمان خواب زده اش گرفت و نيت كرد كه آينه اتاقش را نشان دهد.
آينه روشن شد و رنگ دانه هاي تصوير اتاقش چون شن دانه، كمي برجسته بودند و وقتي جسمي در اتاق تكان مي خورد در رنگ ها جاي حركتش ميماند . طوري كه رنگ لباس هاي تن ميس بر اثر حركت چون رد يك حلزون پشت سر ميس كوبيسم شده بو د.
ميس تصميم گرفت كه در آينه چهره تك تك دوستانش را ببيند . مي دانست كه بعضي ها را به شكل غير آدميزاد و هولناك خواهد ديد . تصميمش عوض شد . اگر بيشتر ميدانست دنيا برايش سخت تر رقم مي خورد.
نزديك سحرشده بود از درز پنجره اي كه بسته بود پرتو هاي ميله اي نور غبار هواي اتاق را كنار زدند و لكه اي از روشنايي بر وي كف اتاق مي شدند . ميس پنجره را باز كرد . نسيم صبحگاهي موهايش را به عقب نوازش كرد . خورشيد نيم سر، از افق در حال طلوع بود. آينه رادر مقابل خورشيد گرفت
خورشيد هم ديگر خورشيد نبود . چشمي بود كه مردمكش همه رنگ ها در آن ميپيچيد !سبزي درختان ، آبي رودخانه ها ، قرمزي گلها....
ستون فقراتش لحظهاي سرد شد ، آينه را پايين آورد . او چشم خدا را ديده بود كه از روزنه عالم کوچکش به زمين و تكاپويش مي نگريست
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388  توسط مسکالین
از ايده اين كار خيلي خوشم اومد ، البته نه فقط براي دلداري دادن به ميس شانزه ليزه ؛ كه انگار همه ما به دلايل بسياري نياز داريم كه از حالت تنهايي و مجازي بودن خارج بشيم و بيشتر با هم باشيم. فكر مي كنم نوشتن ما در اين بلاگ گروهي تجربه خيلي خوبي باشه برامون ، تا با هم بودن رو به هر بهانه اي بيشتر و بهتر تمرين كنيم. شايد يك روزي شد كه دليل به اشتراك گذاشتن دنيا و ذهنمون ، يك اتفاق خوب و شادي بي حد و حصرمون باشه.
ميس شانزه ليزه عزيزم ! ازت ممنونم كه باعث شدي ما -كه تو و نوشته هات رو دوست داريم- با هم باشيم.
با سپاس : سوفيا
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388  توسط دوستان میس
تقریبا دو سال پیش بود ، داروگ اومد به وبلاگ جزیره در کهکشان و اون جا موندگار شد.
تقریبا هر روز سر می زد به جزیره کامنت هاش رو می خود ، جواب ها رو می خوند و منتظر پست جدید بود،مثل الان!
تا اینکه یه وقتی از بوک مارک هاش روی جزیره کلیک کرد دید یکی نوشته وبلاگ مورد نظر حذف شده برای ثبت این بلاگ اقدام کنید ! داروگ دید که میس شانزلیزه بدون خداحافظی غیب شده و گفت گور بابای من ، من این بلاگ رو به اسم خودم ثبت کنم؟! اینجا یه مالک داشت که همه دوسش داشتند و من کجا و اون کجا! وای میسم تا مالکش برگرده خودش دوباره ثبتش می کنه !
رفت تو بلاگش نوشت کسی از میس شانزلیزه خبر داره ؟ دید هیچ خبری نشد...!
روزها گذشت و یه روز داروگ دید خسته تر و بی کس تر از همیشست ،زد به سیم آخر ، بلاگش رو پاک کرد ، گوشیش رو خاموش کرد ، سر صبحی بدون اینکه به کسی بگه ماشین رو روشن کرد و زد به جاده و دو هفته تموم توی یه ده روزگار گذروند ...!
30 مرداد 88 بود نزدیکای 2 صبح ، داروگ حس کرد دلش خیلی هوای نوشته های میس رو کرده و دلش برای همه تنگ شد ، باز رو بوک مارک کلیک کرد و دید هنوز صاحب خونه برنگشته ، طاقت نیوورد تو گوگل سرچ کرد دید جزیره برگشته با یه H اضافه برا همین بلاگ قبلی هنوز بدون پلاک ثبتی مونده بود...!
بالاخره میس رو پیدا کرد و باقی بچه هایی که اونجا بودن ...!
یه جورایی میس نیست انگار از هم دور می شیم،سرعت اینترنت میس اومده پایین ما یتیم شدیم!
حالا امروز داروگ دوباره به زمان اوج دیوونگیش برگشته ، دلش گرفته ، داغونه ... اومد اینجا بنویسه تا یکم آروم شه و بگه میس شانزلیزه ، کافه هفت ، آپتی ، نادی ، بستنی داغ ، فوربیدن آرت ،مسکالین ،رضا دوستدار ؛ داروگ همتون رو دوست داره و سر صبح که میاد کپه مرگش رو بذاره تا لحظاتی قبل از اینکه خوابش ببره همتون تو ذهنشین و به امید اینکه روز نو رو با پستی نو از شماها آغاز کنه می خوابه!
و بگه اگه یهویی گذاشت رفت همیشه به یادتونه!
در آخر 2 عکس از داروگ :
اولی مخصوص میس و تقدیم می شه به میس شانزلیزه به یاد خل خلک بازی هایی که تو بلاگ قبلیش نوشته بود و خوب می دونه چی رو می گم!
و دومی تقدیم به تمام دوستای مجازی عزیزم مخصوصا آپتی که بهش قول عکس داده بودم. عکسی با عنوان همه تنهایی من.
همین.
به امید دیدار . شاید...!!!
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388  توسط داروگ
داشت فکر میکرد چطور به او بگوید که شرایطش با
دیگران کمی متفاوت است.که اوراطرد کرده اند.پسش زده اند.که احساس تنهایی،احساس
بیگانگی رهایش نمیکند.که کمی بگویی نگویی افسرده است.که فکر میکند کسی حالا
هرکسی،زبانش را نمیفهمد.که هیچ کس به زبان او حرف نمیزند.که گوش کسی به حرفهایش
بدهکار نیست.که قلبش بده بستانی با کسی ندارد.داشت فکر میکرد که چطور به میس بگوید
که بی کس شده است.داشت فکر میکرد که متوجه شده کم کم بیشتر از او،به آنها فکر
میکند.که در تمام ذهنش چادر زده اند.که کم کم به زبان آنها حرف میزند.که کم کم مثل
آنها میخندد.غمگین میشود.داشت ترس برش میداشت که نکند مثل آنها هم بیندیشد که دید
دارد فکر میکند چطور به میس بگوید کم کم با دیگران فرقی نخواهد کردکم کم دیگر خودش
نیست.کم کم دیگر به او هم فکر نخواهد کرد.
اقتباس در حد
جلبک از کتاب: دخترهابراحتی نمیتوانند درکشکنند نوشته ی پوریا
عالمی.
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388  توسط آپتیمیست
همه خوابند احتمالا ، من بیدارم ، می روم تا بنویسم یعنی آمدم. میس ، میس ، میس ، لطفا اینجا را نیز بخوان و فحش بده که فحش دادن تو خوب است،:))) . من میروم که بخوابم و میس عنوان مطلب می شود:))))
سلام
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388  توسط بهنامترین
سلام میس عزیز..با اون شناخت کمی هم که ازت دارم می دونم از این کارها خوشت نمیاد..اما این پست رو میذارم تا فکر نکنی فکرت نبودم..
راسیاتش مزخرفترین کار ممکن از نظر من دلداری دادنه..پس این کار هم نخواهم کرد..بی خود ترین کار نصیحت کردنه که از ما نیز بر نخواهد اومد...
واست یه شعر میذارم و یه نقاشی از سالوادور عزیزم.....
ترس یعنی شبیه زن بودن ترس یعنی دو چشم اغواگر ترس یعنی بلرز و باز بلرز وسط ظهر داغ شهریورترس آیینه است وقتی که از خودت مثل مرگ می ترسی وقتی از ضربه های توی دلت مثل بم، مثل ارگ می ترسی
¤¤¤
ترس یعنی شبیهِ جغد شدن توی شب های بی ملاقاتی مثلِ دستی بریده وُ خونی وسطِ جانمازِ سوغاتیترس یعنی عذاب،دوزخ، مرگ ترس یعنی خدا، علی ، قرآن ترس شش ماهه است و تیرِ سه سر ترس یعنی عقیده وُ ایمان
¤¤¤
من شبیهِ خودم ... / نمی باشیم ما فقط توی شعر می شاشیم ما فقط توی جوب می ریزیم مثلِ خون از غروب می ریزیم ترس یعنی فقط تلف مُردن سیصد و شصت روز گه خوردن یعنی از شعر ِ من برو گم شو ! حرفِ ماندن نزن ، برو گم شو ! واژه ها باز بوی ِ نا دارند شایدم عقده ی زنا دارند بوسه ها روی گونه می چسبند قاطران در توهُّم ِ اسبند من هنوز از سوال می ترسم از شبِ ابتذال می ترسم دوست دارم فقط گُمَت باشم دوست دارم تَوَهُمت باشم من هنوز از تو بوسه می خواهم من هنوز از تو وام می گیرم هی خودم را دوباره می کُشم و از خودم انتقام می گیرم
زندگی توی قهوه ات حل شد یک نفر شعر خواند و مُنحل شد آرزوها همیشه معکوسند چشم هایم همیشه جاسوسندحرف هایم چقدر تلخ شدند دست هایم چقدر تب دارند چشم هایم به مرده می مانند چشم هایم عجیب بیمارند
¤¤¤
دختری روی بار می ترسد شاعری از شعار می ترسد مُرده ها وَهم ِ زندگی دارند بمب، از انفجار می ترسد زندگی روی شعله می سوزد مردی از انتحار می ترسد من دوباره به راه می افتم جاده از انتظار می ترسد یک نفر بی بهار می میرد یک نفر از بهار ........می ترسم !
¤¤¤
مرد وقتی به باخت می چسبد تاس ها را کلافه می ریزد ترس شاید دو قطره خونی است که به رویِ ملافه می ریزد
اینم نقاشی که قولش رو داده بودم..میس عزیز این کار حکایت من و توست
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388  توسط دوستان میس
داروگ من از نردبون نمی تونم بیام پایین ! واسه چراغونی سیم کم اومده یه خورده بی زحمت دیوار رو بکشین جلو .....
آی بچه!! ..... انقدر پوست خربزه نده به این گوسفند زبون بسته .... معدش خراب میشه!!!
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388  توسط مسکالین
درباره سايت
بلاگ هوادارن میس شانزلیزه : این بلاگ توسط جمعی از دوست های میس شانزلیزه ایجاد شده است .تا میس عزیزمان بداند که چقدر خودش و نوشته هایش را دوست داریم و چقدر برایمان مهم است. در این بلاگ دوستان میس برایش خواهند نوشت. میس شانزلیزه هیچ گونه مسئولیتی در قبال نوشته های این وبلاگ ندارد.
پست الكترونيك